تبليغاتX
بمان با من تنها تو بمان

بمان با من تنها تو بمان

تو هستی در وجودم تو را هرگز نمی رانم

دوست دارم عزیزم

يک بار براي ديدن دريا قدم به ساحل گذاشتي... اما امواج دريا

 هزاران بار براي بوسيدن قدمگاهت تا روي ساحل پیش آمدند.

دلم برات تنگ میشه اما هزاران  بار بر  قدمگاهت بوسه میزنم

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 10:49  توسط تینا  | 

رشته عشق من و تو کاش مثه یه بادبادک بود
اون موقع عاشقیمونم تو تموم دنیا تک بود
چی می شد که گلدونامون پر بود از گلای پونه
 به هوای چیدن اون نمی رفت کسی ز خونه
چی میشه خواب من و تو به حقیقت بشه تعبیر
چی میشه جدایی ها رو نذاریم به پای تقدیر
نکنه خدا نکرده کسی از ما بی وفا شه
بشینه دعا کنه کاش از اون یکی جدا شه
نکنه دلا و حرف هامون فاصله باشه
نکنه دلا همیشه سرد و بی حوصله باشه
رسمه که چی بنویسن واسه آخرای نامه؟
 راستی تو موافقی که من بازم بدم ادامه ؟
عزیزم یه چیز دیگه مهربونی ها چه ریزن
اونا که دوست ندارن چهقدر واست عزیزن
 خوب دیگه سپردمت من بهدست خدای گلدون
خوب مواظب خودت باش بخدا سرده زمستون
کاشکی دنیا واسه یک شب واسه یک شب مال من بود
نگاه کردنت به هر کسی به جز من قدغن بود

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 10:42  توسط تینا  | 

تو را میپرستم ترانه ترانه

غمت مینهد در دل من بهانه

من وخاطرات وتک عکست در این قاب

به یاد آورم هر زمان آن زمانه

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 10:38  توسط تینا  | 

ازياد نمي برم تو را

و

عشق زيباي تو را

لحظه قشنگ دوست داشتن

و

به اوج رسيدن

خواستني و تمام نشدني

حالا اينجا کنار اين همه خاطرات باراني

تنها به تو مي گويم دوستت دارم

 

که مي خواهم بماني ؛بمانم

نه در لحظه ها و ثانيه ها

نه!

که در تمام نفسها

بي دريغ تر از هميشه

حضور معطر تو بودن درست ان زمان که نيستي

و

لحظه ها با بوي خاطراتمان  جان مي گيرد

مي مانند

براي من يک نگاه تو همين قدر که بدانم هستي کافيست

حالا همين جا وهر جا که نباشم وباشي

يک حس اشنا

مرا با خود مي برد فرياد مي زند

که هستم با تو

کنار تو

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 11:12  توسط تینا  | 

سكوتم را به باران هديه كردم

تمام زندگي را گريه كردم

نبودي در فراق شانه هايت

به هر خاكي رسيدم تكيه كردم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 11:9  توسط تینا  | 

عشق اسارت وبردگی نیست.شاید هیچ مفهومی را چون آزادی و رهایی نتوان در عشق پررنگ یافت.میدانم که این جملات را بارها شنیده ای "تو همه چیز من هستی"  "بدون تو نمیتوانم زندگی کنم"  " بی تو میمیرم" هریک از ما شاید چنین جملاتی را گفته یا شنیده باشیم یا حتی آرزوی گفتن یا شنیدن نــغمــه های بی تو هــرگــز را داشته باشیم.ولی صحبت امروز ما نفی هرگونه وابستگی درعشق است زیرا آنکه میپنداردبدون معشوق خود قادر به زندگی نیست از عشق واقعی و اصیل بهره ندارد چرا که عـــشـــق حقیقی درکی عمیق از این حقیقت است که ما باید بتوانیم بدون کسی زندگی کنیم وپس از آن زندگی کردن با او را انتخاب کنیم. بدون شک لازمه ی توانایی دوست داشتن توانایی تنها ماندن است.رابطه ایکه در آن وجود ما وابسته به دیگری باشد عشق نیست وافرادی را که عشقشان از این نوع است "وابستگی انفعالی" مینامند آنها وابستگانی هستند که میخواهند دیگران تمام لذائذ اخساس آنان را تامین کنند و در این جریان تن به هر کاری میدهندوجود آنان چونان راهی است که هر چه در آن بریزی پر نمیشوند.آنهابخشنده نیستند بلکه گیرندگانی محض هستند که در خیال خود را بخشنده میپندارند آنها همواره در جست وجوی این هستند که دوست داشته شوند ودیگران به آنها عشق بورزند . آنها غافل از این واقعیت مهم ان که دیگران تنها میتوانند آن چیزی را به آنها ببخشندکه خود آنرا داشته باشند.یک لیوان وقتی سر ریز میشود که پر باشد . به راستی چند نفر را میشناسید که انقدر از عشق پر هستند که میتوانند از آن لبریز شوند و بخشی از این عشق لبریز شده را نیز به ما ببخشند؟خوب به پاسخ این سوال فکر کنید آیا به دنبال آب در کوزه های تهی دیگران نمیگردیم؟وابستگان به عشق نمیدانند که لازمه ی توانایی دوست داشتن توانایی تنها ماندن است."جبران خلیل جبران میگوید:عشق هدیه ای نمیدهد مگر از گوهر ذات خویش و هدیه ای نمیپذیرد مگر از گوهر ذات خویش."عشق نه ملک است نه مملوک زیرا عشق برای عشق فی است. یا در جایی دیگر میگوید:"شما با هم زاده شدید و باید پیوسته باهم باشید تا آن هنگام که مرگ بال های عمرتان را بر کند. حتی در خاطرات خوش هم باهم باشید.امــا بگذارید باهم بودنتان را فضایی در میان باشد و بگذارید که بادهای آسمان در بین شما در رقص و پایکوبی باشد.یکدیگر را دوست بدارید اما از عشق زنجیر مسازید بگذارید عشق هم چون دریایی مواج در میان ساحل های جان هایتان در تموج و اهتزاز باشد . جام های یکدیگر را پر کنید ولی از یک جام منوشید . از نان خود به یکدیگر هدیه دهید اما هردو از یک قرص نان تناول نکنید به شادمانی با هم آواز بخوانید و برقصید اما بگذارید هریک برای خود تنها باشد . هم چون سیم های عود که هریک در مقام  خود تنهاست اما همه باهم بایستید اما نه بسیار نزدیک.از آنکه ستون های معبد از هم جدایند ولی بار یک   سقف را بر دوش دارندو هیچ گاه بلوط و سرو در سایه هم به کمال رویش نرسند .وابستگان چاه هایی هستند که هرگز پر نمیشوند برای آنها فرقی نمیکند که چه کسی آنها را دوست داشته باشد فقط این مهم است که کسی به آنها بگوید"دوستت داریم".آنها به شدت نیازمند تحسین و تصدیق دیگرانندآنها میتوانند بارها   معشوق خودرا در زندگی عوض کنند و هیچ گاه نیز عشق را نیابند زیرا آنها نمیدانند تنها باید در درون خود بیابند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 11:7  توسط تینا  | 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 11:13  توسط تینا  | 

من شمردمو اون داشت ، به لبام نگاه می کرد

پشت پنجره اروم ، داشت منو صدا می زد

حرفامون یه جور نامست ، با جوابای ساده

خوش به حال اون که زود ، نامشو جواب داده

گرد خستگی ها رو ، از روگونه هاش چیدم

گریه هامو بوسید و ، گونه هاشو بوسیدم

زیر سایه ی این شوق ، من نوشتم و اون خوند

من شکفتمو اون گفت ، من نشستم و اون موند

زندگی یه بازی بود ، ما یه مهره از شطرنج

وعده مون بازم پاییز ، ساعت همیشه پنجژ

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 11:16  توسط تینا  | 

با توهستم ای مسافر

ای به جاده تن سپرده

ای که دلتنگی غربت ، من و از یاد تو برده

من و از یا د تو برده

هنوزم هوای خونه عطر دیدار تو داره

گل به گل ، گوشه به گوشه ، تو رو یاد من میاره

با تو من چه کرده بودم ، که چنین مرا شکستی

بی وداع و بی تفاوت ،  درد و بی صدا ، شکستی

به گذشته بر میگرد م ، به سراغ خاطراتم

تازه میشود دوبا ره ،  از تو داغ خاطراتم

به تو میرسم همیشه ،  در نهایت رسیدن

هر کجا  باشی و باشم به تو بر میگردم از من

این تویی همیشه ی من ، توی آیینه ی تقدیر

با همه شکستم از تو ،  نیستم از دست تو دلگیر

با تو من چه کرده بودم  ...که چنین مرا شکستی

بی وداع و بی تفاوت .... درد و بی صدا ، شکستی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 11:15  توسط تینا  | 

همیشه از نگاه تو با تو عبور میکنم

از اینکه عاشق توام حس غرور میکنم

دوباره با سلام تو تازه تازه می شوم

با نفس ساده تو غرق ترانه می شوم

با تو ستاره میشوم با تو ستاره می شوم

از سایه های ملتهب همیشه می گریختم

با رفتن تو هر نفس بغض دوباره می شوم

ناجی شام شوکران؛ با دل عاشقم بمان

به حرمت حضور تو چون تو یگانه میشوم

خانه به خانه دیدمت همچو فسانه دیدمت

با تو ستاره می شوم با تو ستاره میشوم

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 11:5  توسط تینا  |